تبليغاتX
در خود فرو رفته


 

 

 

تنها نیستم خدا با من است


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:23  توسط شهرزاد  | 


وقتی جدایی رسیده بود بغض در گلو و غم در وجود ،کنار من نشسته بود ،جدایی سخت
 
بود ،سکوت سخت تر، کاش جمله ی اخر" فراموشم نکن" نبود. شنیدنش برای شکستن
 
 سکوت کافی ،اما قابل انتظار نبود
 
 
 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:51  توسط شهرزاد  | 


دوستان خوبم و همیشه همراه ومهربان من

 

من مطلبی رو درمورد سکوت شب حودود 5/1 سال پیش

نوشتم و حالا اونو در وبلاگم نوشتم خیلی دوست دارم احساس شمارو

در این رابطه بودنم خوشحال میشم اگه در کامنت های خود انرو بیان کنید

..........................................................................................

 

 

شب فرا میرسد تاریکی در همه جا حکمفرما میشود و تنها چیزی که میتواند

 

در برابر ظلمت شب ایستادگی کند روشنایی مهتاب و ستارگان شب است .

 

در خودم فرو میروم چون هر شب چیزی مرابه خود میکشد- حس آشنایی- میشناسمش

 

سالیان است که برای داشتن او از ازدحام میگریزم . ازهمه همه – از صدا- از همه

 

 میگرزیم.. اری او سکوت است سکوت !! سکوت شب ، من در سکوت شب فقط

 

به صدای موسیقی الهی گوش میدهم . در سکوت شب من بیش ازهر ساعتی ازروز

 

به خدایم نزدیکترم و گویی خدا در شب  صدایم را رسا تر میشنود


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:37  توسط شهرزاد  | 


 

فصل بودن

 

چگونه میتوانم به بودن خودفکرنکرد – بودنی که با هردمی

 

 به لحظات تازه ای ازاین دفتر سرنوشت وارد میشویم . ما چون نوشته های

 

بر صفحات سفیدوپاک این زندگی شاید ناخواسته نوشته میشویم ..

 

داستان هرکداممان چون فصل های متفاوتی ازیک کتاب است .

 

تنهاوجه اشتراک ما بودن ماست

 

بعضی ها با بودن خود و انتخاب سرنوشت متفاوت خود هر صفحه ای از این دفتر

 

 زندگی را سیاه میکنند . شاید نوشته میشوند اما جوهر ی بود ان ها

 

 جز لکه دار کردن صفحات پاک این دفتر یا کتاب نیست و

 

اینها فصل اختلاف داستان زندگی انسانها می شود و حتما وجوددارند

 

 کسانی که نوشتن ها هیچ گاه سیاه کردن پاکی و سفیدی این کتاب نیست

 

بلکه هرصفحه ای از این کتاب در هر لحظه و هر دقیقه انتظار این را دارد

 

که داستان بود ان ها بر روی ه رکدامشان حک شود . باور من این است

 

 که ما خود سرنوشت خودرا انتخاب میکنیم چه خواسته یا نا خواسته .

 

فقط کاش توان این را داشت که هر بار خوب نوشته شویم

 

 

با امید روزی که دفترسرنوشت هرکدامان عاری از

 

دروغ ... کینه /// نفرت >>>> ریا و از همه مهم تر

 بی وفایی

باشد

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:9  توسط شهرزاد  | 


 

دریا

 

 

 

وقتی رسیدم به ساحل غروب شده بود نه یه غروب دلگیر بلکه یه غروب دلگرم و دوست داشتنی واسه اولین بار

 

بودکه ازدیدن غروب دلم نمی گرفت روبروی دریا ایستادم نمیدونم چرا باینکه که اصلا به غمهای که تو دلم بود

 

فکر نمیکردم یهو ازدیدن دریاگریه ام گرفت این حسی بود که برای  اولین بار واسم غریبه بود اما دلم میخواست

 

 بزنم زیرگریه اینکارو کردم اما بیصدا تودلم خالی بود خالی ِ خالی مثل باد شده بودم  پوچ مثل یه پر که تو هوا

 

 معلق. به دریا سلام کردم وایسادم که جوابم رو بگیرم شاید خنده دار باشه اما دریا به من جواب داد یعنی من

 

خودم گفتم . بهش گفتم اگه تو حضور منو حس میکنی میخوام جوابم رو بدی و تو با موجی که به من رسوندی به

 

 من جواب دادی اخ که فکر کردم با همون موج به داخلت کشیده شدم ای کاش میشد که تو عمق تو سفر کنم توی

 

 که مهربونیت بینظیره حتی خشمت . مجبور شدم برگردم به جای که قراربود شبابمونیم اما اینو میدونستم که

 

واسه چند روزی مهمون تو هستیم خیال راحت بود چون ایبار دیگه هروقت تورو دلم میخواست میتونستم ببینم

 

 الانم گریه ام میگره که ازتو دارم مینویسم رفتم اما صبح اول وقت امدم کنارت تو ساحل نشستم صبحات مثل

 

غروبات زیبابود اروم اروم ارامشی که درمن هجوم میاورد از سکوت بیکران تو بود به دورترین نقطه دیدگانم

 

ازتو نگاه کردم و در ذهنم خودم رو در تو حس کردم که دستانت مرا چوم مادری مهربان و دلسوز در خود نگه

 

داشته و برای من از عمق وجود ابیت داستان میگویی هروقت روبروی تو مینشستم به چیزی فکر نمیکردم وقتی

 

 ازت دوربودم به خودمیگفتم اگه دریاروببینم از همه بهش گله میکنم از اونای که دل من و براحتی شکوندن

 

ورفتن با اونایی که از بامن بودن به هدف هاشون رسیدن ووقتی من به اونا نیازداشتم منو تنها گذاشتن میخواستم

 

از تنهایی هام برات بگم اما وقتی کنارت رسیدم انگار تو همه را میدانستی و به من با لبخند میگفتی من همه را

 

میشنویدم اما سکوت کن  منهم سکوت میکردم

 

یکی از دوستام وقتی کنار تو بودم باهاش تلفنی حرف زدم تا اونم صدای تورو بشنو ازم خواست در کنار تو

 

براش دعا کنم شایدباورش واسه اونایی که دارن الان داستان تورو میخونن سخت باشه ولی دریا میتونه

 

ارزوهارو براورده کنه

 

شب که شد دوباره برگشتم وای خدای من عجب هیبتی داشت دریاتوشب باستاره رو تاحالااینجوری ندیده بودم

 

انگا رهرکدومشون یه چشم بود چشمای ادمای که دلشون میخواد کنار تو باشن انگار ستاره ارزو های فرستاده

 

 هرکسی بود که بالای سر تو نشستن راست که میگن هرکی یه ستاره داره یعنی ستاره هاهم خودشون رومتعلق

 

به کسی میدونن . اونا روشنایی داده بودن که انگار چلچراغ اسمان برای تو دریا روشن شده بود . دوباره در اون

 

زیبایی غرق شدم به خودم گفتم الان وقت خوبی واسه حرف زدن باتو یاشاید گفتن ارزوها اما انگار وقتی خواستم

 

 ارزوهامو بگم تو گفتی نه اسمون بالای سر هردومون ابری شد و رعدو برق شروع به زدن گرفت به خودم گفتم

 

 حتما دریا ازم دلگیره انگارداره منو از خشمش باخبر میکنه اما من انگار ازخشمت بیشتر از سکوتت لذت بردم

 

باور کن  من ناراحت نشدم اخه ساده نبود گذشتن از اون لحظه ی تو واسم باید میموندم تا بهت ثابت کنم هنوز تو

 

 برام زیبا ترین خلقت خداوندی به حرفت گوش دادم شاید اون موقع وقت گفتن ارزوهام نبود وتو اینجوری

 

 خواستی به من بفهمونی ومن هم قبول کردم سه روز ازکنار تو بودنم میگذشت و روز بعد اخرین روز برای

 

ماندنم بود و سخت ترین روز  دل کندن ازتو ایندفعه همه باهم امدیم کنار ساحل زیبای تو بازم شب بود یه شب

 

 رویایی و پر از ستاره های پر نور من ازبقیه جداشدم و یه صندلی گذاشتم روبروی تو و نشستم مقابلت هنوزم

 

همانطور پرصلابت ودرخشان بودی اینبار چشمامو بستم ودر سکوتی که بود به جز صدای امواجت به هیچ چیزی

 

 دیگه توجه نکردم و تصور کردم که من در این ساحل تنها باتوهستم وتو داری به حرفای نگفته من گوش

 

 فرامیدهی من تورا واسته بین خودم وخداکردم اخه من باوردارم که تمام هستی صدا ی مارو به خداوند میرسونند

 

چه دریا چه جنگل چه کوه و حتی زمین یا باد یا هرچیزی که خلقت خداهست . چشمام وبستم گفتم دریا اگه صدامو

 

میشنوی و اگه خدا داره مثل همیشه به حرفام گوش میده یه موجی بیاد روی پاهام اینجوری یعنی هواس خدا با

 

منه و در ناباوری چنین شد از خدا خواسته بودم که اگه هنوزم من وقبول داره و حرفای من ومیشنو نشونش

 

اینباشه که یا موجی به پاهام برسه یا نسیمی گونه هامو نوازش کنه یا احساس خوبی تو دلم روشن شه که اینطور

 

شد خداوند مهربان چون همیشه و هربار با من بودمن هم در این زمان مشغول رازونیاز با خدا ازطریق دریاشدم

 

موجی  امدارزوهامو گفتم اونم همه ی ارزوهامو باخودش تو دل دریا بود تادریا رویاهای منو به اسمون بسپاره

 

 تا اسمون صداموبه ابرا بده و ابرها هم همه رویاها و ارزوهای من وتبدیل به بارون کنه و میدونید که میگن

 

 وقتی بارون میباره بهترین زمان گفتن ارزوها میدونید چرا چون اب پاک ترین نعمت یعنی وقتی بارون میباره من

 

 فکر میکنم خدا داره گریه میکنه واسه ما و اشک خداروی وجود ما میباره و پاکترین و مقدس ترین قطرات از

 

جانب خدا مارو نوازش میکنن خوب بهتره که در این لحظه نوازش ماهم خدارو بیش از هر روزدیگه یادکنیم

 

بارون زمان گفتن همه نگفته های ماست وقتی از دریا خواستم تا صدامو به درونش ببره احساس سبکی همان

 

 لحظه اول دوباره برام اتفاق افتاد فکر کردم با موجی دردل دریا رها شدم تو همین حس غرق شده بودم که با

 

صدای به خودم امدم زمان رفتن رسیده بود در گلویم بغضی نشست اما گریه نکردم از دریا خواستم تا دوباره منو

 

زودتر از اینبار به سمت خودش دعوت کنه من از دریا جداشدم فردا صبح عازم تهران شدیم ازدریا دورتر دورتر

 

میشدم اما همچنان دلم کنار دریا جامانده بود خیالم راحته چون دریا مواظب دلم هست اون هیچ وقت قلبم رومثل

 

 

 ادمای دیگه نمیشکنه اون مواظب منو قلب شکسته ی منه

 

خداحافظ دریا امانه برای همیشه خداحافظ تا حضوری نو من با ارزوهای براورده شده ام کنارتو میاییم زمانی

 

میدانم که ان لحظه دور نیست همیشه ابی بمان  ابی و وسیع ابی وبیکران و منتظر من باش

 

تورا به خاطر امواج بیقرارت دوست دارم تورابه خاطر طوفانت دوست دارم وتورابه خاطرارامشی که به من دادی

 

تورابه خاطر سکوت دوست دارم سکوتت سکوت خداوندی است و

 

تورا به خاطر خدا دوست دارم

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:3  توسط شهرزاد  | 


دل در غربت ارزو

  دل در تجسم رویا

 

چه غریبانه گذشت همه ی تصویر پریشان یک

 

    دختر تنها

 

اما   هرگز خاموشی پایان

   ارزو نیست


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 22:17  توسط شهرزاد  | 


قرار شد که در این وبلاگم  فقط از نوشته هایم استفاده بشه و من مطالبم رو در این وبلاگ و

 

شعرهایم را دروبلاگ دیگر بنویسم

 

امروز دوست داشتم  در مورد امید وامیدواری بنویسم و اصلا  چرا ماباید امید وار باشیم ؟؟؟

 

تاحالا شده که به این موضوع فکر کنید؟ راستش رو بخواهید بدونید من خودم بارها در مرحله ناامیدی پیش

 

رفتم انقدر که فکر میکردم حتی مردن هم نمیتونه در دل من بارقه های امید رو روشن کنه  باورش سخته

 

ولی اتفاق افتاده !!!!!...

 

خیلی سخت بود توی بدترین شرایطی که ممکن ِ واست به وجود بیاد بتونی امیدوار باشی . اصلا بزارین

 

مطلبم رو از یک اتفاق ِ واقعی واستون تعریف کنم.............»»»»»»

 

چند سال پیش حدود ِ 3 یا 4 سال پیش من در یک  شرایط خیلی خیلی بد روحی قرار گرفته بودم ، شرایطی

 

که اصلا تحملش در این لحظه که این مطلب رو برای شما مینویسم   سخته . وقتی فکر میکنم که چطور

 

تونستم اون روزهای سخت وطا قت فرسارو بگذرونم باور کنید که تنم میلرزه اما پشت سر گذاشتم.

 

در اون ساعات ها و دقایق  پر فشار و بد روحی هرگز در دلم حتی به اندازه ارزنی  امیدی وجود نداشت

 

و میتونم بگم که با خدای خودم قهرکرده بودم و انو صدا نمیکردم تنها درخودم فرورفته بودم وافسرگی دور

 

من حصاری سیاه و پهنی کشیده  بود طوری که اطرافم را تاریکترین نقطه میدیدم« امید» واژه ی خنده دار

 

و  مضحکی بود . نه امیدی برای من وجود نداشت دلم میخواست بمیرم  ، مردنی که حتی

 

روحی بعد از اون نباشه مردنی که به نیستی بره . دلم میخواست کر بشم وکور حتی لال تا نه

 

چیزی ببینم ،بشنوم ویا حرفی بزنم خلاصه که من من ِ  مرده بودم در همین لحظات تحمل

 

ناپذیر کتابی بر حسب اتفاق دستم امد .....

 

از روی بی میلی صفحات اون ورق زدم باور کنید مستقیم رفتم سر یه داستانی که با خوندش

 

دنیای من دگرگون شد

 

بچه ها اینای که میگم شعار نیست به خدا واقعییت ِ  من مطمئن هستم وقتی

 

 

شماهم اینو بخونین باور میکنید

 

داستان این بود

...................................

 

مردی با همسرش تنها در جای از دنیای ما زندگی میکردند  ... روزی مرد تمام داراییش و

 

تمام زندگی خودش را از دست داد به طوری که تنها لباسهایش و خانه خیلی کوچک و

 

فقیرانه ی وهمسرش برایش ماند

 

مرد مدتها در خانه میماند وگریه میکرد وبه خود میگفت زندگی نابود شده و مدام در درگاه

 

خدا از این اوضاع به تلخی شکایت میکرد

 

مرد افسرده و مریض از غم  از دست دادن زندگی خود بود و به اطراف خود هیچ توجهی

نداشت

 

روزی همسرش در مقابل چشمانه مرد سیاه پوش نشست وقتی مرد به او نگاه کرد تعجبی

 

شدید کردو گفت":

 

زن دراین شرایط تاسف انگیز نگو که برا ی کسی که مرده سیاه پوشیده ای  من تاب و

 

توانی برای تحمل ندارم اما زن گفت چرا همینطور هست کسی مرده  کسی که او خیلی بزرگ

 

و بی نهایت بود کسی که تو هم در غم او هستی ...!!

 

مرد عصبانی شد و با فریاد از زن پرسید برای چه سیاه پوشیده ای؟؟؟؟؟

 

 

زن کمی سکوت کرد وگفت ::   «  خدا مُرده »

 

مرد ساکت شد و اینبار با صدایی غم الودی گفت هیچ میدانی چه می گویی؟؟

 

زن گفت : اری وقتی تو در غم اموال و زندگی خود نشسته ای و به خدا توجهی نداری یعنی

 

خدا نیست یعنی خدا مُرده

 

تو به خدا ایمان نداری اگر به خداوند ایمانی داشتی در دل خود که جایگاه اوست امید به لطف

 

دوباره و همیشگی او داشتی

 

تو امید نداری پس به خدا ایمان نداری

 

مرد با شنیدن ابن حرفا در خود فرو رفت رو به اسمان کرد و گفت بار خدایا نفرین به من که تو را ندیدم

مرا ببخش  زندگی یعنی به تو امید داشتن ومن این را ندانستم

مرا ببخش ..........

 

بله دوستان دیدید که امید داشتن و امیدوار بودن یعنی چه . بعداز این من شرایط خوبی


پیداکردم رابطه ام با خدای خودم بیش از قبل بهتر و بهتر شد جوری که تنها خدا محرم

 

رازهای من است و من با امید به فردای روشن لحظات را چه خوب چه سخت پشت سر

 

میزارم چون خدا با من است

 

چون امید یعنی ایمان به خدا

 

امید داشته باشید چون خدا با شماست

 

به امید بهترین لحظات برای شما

 


+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:33  توسط شهرزاد  | 


 

من تنها امروز بی تو خسته و غمگیین و بی بهانه ام ، بهانه همه تو بودی بی تو دیگر چه بهانه. افسوس که لحظه های بی تو بودن هرثانیه یعنی یک عمر اما با تو بودنم یعنی هر ثانیه به اندازه ی  یک نفس. صدای تو یادم می اید که بی تردید به من میگفتی هرگز تنهایت نمیگذارم اما چه ساده گذشتی ازمن . تو رفتی مسافر من اما من هرگز ناامید از برگشتنت نیستم روزی تو را خواهم دید گرچه خیلی دیر اما من به یاد ان لحظه چه شیرین چه تلخ میمانم. شاید روزی بیاید که ازدیدنت هرگز شاد و دلخوش نشوم اما میدانم تو را روزی خواهم دید چه زود یا چه دیر تورا خواهم دید با همه ی بی وفاییهایت و امروز اخرین روزی است که من از تو خواهم نوشت و از تو خواهم گفت از این این به بعد از تو هیچ نخواهم گفت هیچ.  میدانی چرا ؟ میگویم  در تمام ان لحظات که با تو بودم گویی به خود خیانت کردم چون به دروغ های که به من گفتی  دل بستم و از خود و همه ی بود خود گذشتم من به خود خیانت کردم چون اجازه دادم تو با من و همه ی اندیشه های دور دستم بازی کنی چقدر راحت ارزوهایم را در حصار فریب هایت کشیدم . هنوز هم ناگفته هایم مبهم است هنوز هم حرفهایم ناتمام است و نباید هق هق گریه هایم را فریاد بزنم . می خواهم گریه کنم نه برای تو بلکه برای خودم و دل سنگ تو . رمقی برای گریه و افسوس نیست . اشک هایم رنگ کهنه ی گرفته، رنگ تکرار ! در نهایت سردی ماندم دستانم دیگر یارای نوشتن از گذشته را نمیدهد و من با تردید از همه ی خاطرات که بر من میگذرد با زهم می نویسم .

به خود فرو میروم ، و در یک ان به این می اندیشم که تو برای من ارزشی نداشتی و من توئ خیلی بزرگ کرده بودم فقط همین و چه زود کوچکی خودت را به بلند ترین صدا به گوشم رساندی که من لیاقت این همه شوق را ندارم . حالا به این نتیجه رسیدم ....

حتما بی تو بودن برای من بهتر از با تو بودن بود


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:11  توسط شهرزاد  | 


عشــــــــــــــــــــــــــــــــق

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی دیدن بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام عشق یعنی بهترین حسن ختام


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:38  توسط شهرزاد  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:45  توسط شهرزاد  |